شير على خان لودى
148
تذكرهء مرآة الخيال ( فارسي )
بىوصف تو اى سلسله پيوند بيانها * كوتاه ز دامان سخن دستِ زبانها در وادى شوق تو نيابيم دليلى * برخاسته زين مرحله چون گرد نشانها آن را به سوداى تو درباخت دل و دين * سرمايهء سود دوجهان است زيانها آنها كه به عقل از تو نشان مىطلبيدند * پيراهن مهتاب نمودند كتانها يوسفصفتان نيز به بازار نكويى * از گرمى سوداى تو در بسته دكانها دست طلب شاه و گدا درخور همّت * از سفرهء احسان تو آراسته خوانها فوجى خبر از سرّ حقيقت نتوان يافت * بر روى يقين پرده كشيدهست گمانها [ شيخ محمّد سعيد قريشى ] مركز دايرهء راست كيشى ، اسعد خلق ، شيخ محمّد سعيد قريشى - بيان صورى و شرح حالت معنوى و ذكر وسعت مشرب و اظهار محاسنشيم و ابراز مكارم اخلاق و اداى گشادگى پيشانى و تقرير بىتعيّنى وقت و تحرير استعداد سخنش ، زبان قلم و قلم زبان برنتابد . اصلش از معمورهء متبرّكهء مولتان است . همواره به مدد بخت بلند و ياورى طالع ارجمند ، محسود روزگار بود . در عنفوان شباب ، ملازم سلطان مرادبخش گرديده به صوبهء احمدآباد گجرات رفت و كمتر مدّتى در تقرّب از تمامى اركان دولت سبقت نمود ، چنان كه هيچگاه مسئولش نامقبول نگرديده ، در مدح سلطان قصايد غرّا گفته و در جميع اقسام سخنورى مهارت داشت . روزى در اوايل ايّام خدمت به مجراى ( ؟ ) شاهزاده مىرفت ، داروغهء غسلخانه كه يكى از جيلهها بود ، راه نداد ، شيخ اين رباعى نوشته ، فرستاد : اى شاه جنابت چو جناب اللّه است * هر حكم تو چون حكم كتاب اللّه است اين جيلهء ديو فعلِ منّاعِ درت * ابليس صفت مانع باب اللّه است سلطان را مذاق سخنش مطبوع افتاد و فرمود كه غير از محلّ زنانه در هرجا شيخ بيايد ، مانع نشوند . صفاى روزمرّه و طرز كلام شيخ آنچنان بود كه با هركس از ملوك و خوانين و آحاد النّاس لمحهاى صحبت مىداشت ، فريفتهء وى مىگرديد . حاضرجوابى و بديههگويى او نيز مشهور است ؛ نوبتى شاهزاده به روز عيد [ اضحى ] گوسفندى به دست خود قربانى فرمود و چشمهاى وى چنانچه مقرّر است ، باز مانده بود ، سلطان ساعتى در آن نگاه مىكرد ، پس به جانب شيخ ديد و شيخ فىالبديهه اين بيت بخواند : عيد قربان است و مىخواهم كه قربانت شوم * همچو چشم گوسفند كشته حيرانت شوم و همچنين نوبت ديگر به روز عيد الفطر در هنگام سوارى عيدگاه براى مجراى ( ؟ ) رفته بود ، چون نظر سلطان بر وى افتاد ، فرمود كه : در تهنيت عيد چيزى گفتهايد ؟ و حال آنكه شيخ نگفته بود ، امّا به خاطرش رسيد كه تا سلطان از اداى دوگانه فارغ شود ، غزلى ترتيب